خرید بک لینک

پارمیس، تازه مفهوم "مال من" رو یاد گرفته. تازه یاد گرفته بگه عروسک منه! غذای منه! کتاب منه! بابای منه! خاله ی منه...

و من، هربار که بین کل کلش با بچه های دیگه سر من و بازی با من، این عبارت "خاله ی منه!" رو میشنوم، غرق میشم توی یه حس لذت عمیییق... یه حس "آخیششش"گونه. یه حسی که، مهسا، در زمینه ی خاله بودن، مااال اونی... فقط و فقط اون. اون، فقط تو رو میخواد که خاله ش باشی... من اگه پارمیس رو دعواش کنم، بازم خاله شم. اگه اسباب بازیش رو خراب کنم، بازم خاله شم. من، در هر شرایظی، بی قید و شرط، خاله ی پارمیسم... به اجبار یک نسبت خونی یا به محبت پارمیس، من خاله شم!

میبینی؟ این حس مالکیت رو از کودکی پیدا می کنیم. این حس خواستن یک چیز یا یک شخص، به حدی که مسئولیت همه چیزش رو بپذیری. به حدی که قبول کنی، اگه نامهربون بود، اگه آفت جون بود، اگه غمش گین بود یا اگه خوشحال بود، اگه گریه میکرد یا میخندید، اگه هرررچی، ته تهش مال توعه، خوب و بدش مال توعه. خسته یا سرحالش، خراب یا سالمش، آوار یا نوسازش، مال توعه. تو مسئولی، که دوستنش داشته باشی.

میدونی؟ حس مالکیت کمتر از عشق نیست به نظر من، فراتر از عشقه... عشق شاید کم و زیاد بشه، با ناملایمات و سختیا، اما به ضرس قاطع میگم که وقتی مالک یک چیز یا کس باشی، ازش راه فراری نداری حتی اگه خودش بخواد که بره، بخواد که تو مالکش نباشی. میره دیگه، میره فوقش. اما توی ذهنت تا ابد نگران همه چیزش خواهی بود؛ نگران و در عذاب، از اینکه نمیتونی کاری بکنی... چون خودت رو مسئولش میدونی... و حس میکنی تو کوتاهی کردی که رفته، که نمیخوادت :)

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی