بی سرپناه
-
تاریخ: 1405/6/19 ساعت: 8:15
چقدر سخته وقتی برات هیچ جایی نمونده به عنوان پناه. هیچ جا نتونی بنویسی چون میدونی که نباید بنویسی... نباید بگی. نباید غم هات رو بگی چون اجازه غمین بودن رو نداری... وبلاگ، کانال؛ اینستا... اینها سر پناه من بودن یه روزی :) ولی توی هیچکدومشون دیگه نمیتونم بنویسم و خودم باشم... دیگه نمیشه... آخ از غمی ک...
سین
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:11
شاید وقتشه منم روزای خوبمو بسازم :) هشتگ سپنتا :)
هیتلر دوم
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:11
کاش دنیا مال من نشه. کاش هیچوقت اختیار بخش بزرگی از جهان رو نداشته باشم، چون میدونم و مطمئنم که یه چیزی بدتر از هیتلر میشم. توی دنیای من تشکیل خونواده ممنوع خواهد بود. ارتباط با دوستان و آشنایان سهمیه خواهد داشت. توی دنیای من یک بچه بعد از متولد شدن
بی سرپناه.
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 6:11
چقدر سخته وقتی برات هیچ جایی نمونده به عنوان پناه. هیچ جا نتونی بنویسی چون میدونی که نباید بنویسی... نباید بگی. نباید غم هات رو بگی چون اجازه غمین بودن رو نداری... وبلاگ، کانال؛ اینستا... اینها سر پناه من بودن یه روزی :) ولی توی هیچکدومشون دیگه نمیتونم بنویسم و خودم باشم... دیگه نمیشه... آخ از غمی ک...
معجزه.
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:50
من از سلاست دستانشتمام زندگی ام را سوال خواهم کردو در سلامت چشمانشیتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد...(براهنی).تا قبل از تو هیچ چیزی معجزه نبود. هیچ چیزِ هیچ چیز.زنده موندن فلانی بعد از سقوط از ساختمون پ
ماهیت؟
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:50
من از ماهیت و حقیقتِ درد خبر ندارم. هربار سعی کردم توی ذهنم ترسیمش کنم، بسته به موقعیت، درد یک شکل خاص به خودش گرفته. این بار اما حس کردم، که درد یک چیز خمیری شکلِ آغشته به جادوی سیاهه. که میتونه خودش
کسی که با کسی دل داد و دل بست :)
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:50
پررنگ ترین آوازی که از بچگیم توی ذهنمه اون آواز محلیه که میخونه:کسی که با کسی دل داد و دل بستبه آسونی نمی تونه کشه دستاگر آمد شدن را ره ببندندهمان راه محبت کی توان بست...معنیشو نمیفهمیدم اون موقعا. دل
کز کثرت غصه در تنم، چشم پوشیدم از وطنم...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
دلتنگ اینجا ام. میام زود، میام باز، مینویسم باز، خب؟ :)
یاور کجایی؟ یاور، نبودی...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
نبودی یاور، نبودی امشب.به سرم زد، حماقت کردم؛ شاید هم اختیار پاهام را نداشتم، پاهایی که بی دلیل به سمت فرعی سوم قدم برمیداشتند. همان کوچه ی تاریک و دنج، محل قرار عشاق محله!همان جایی که من، سه سال پیشت
عصای جادویت را بچرخان...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
برام رویا بیاور یاور، این تنها چیزیست که از تو میخواهم، رویا. من بی رویا غرق میشوم، من دارم غرق میشوم یاور، برایم رویا بیاور...
مجبور
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
امروز محکم هلش دادم و سرش داد زدم: حالا که نمیتونی کامل باشی، باید توی همین گهی که هستی بمونی ودست و پا بزنی؟ یه قدم، یه قدم بردار، کامل نشدی به درک، کمالت بخوره تو سرت، تو فقط یه قدم بردار لعنتی!فقط
رها کن مرا...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
کاش من رو رها کنن به حال خودم... کاش ولم کنن. کاش...نیاز دارم که خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم، برای اینکه برم پیش دکتر یا نه، آزمایش بدم یا نه. من دلسوزی و نگرانی هیچکس رو نمیخوام، من فقط رهایی میخوام.چرا نمیرن بچسبن به زندگی خودشون؟چرا تمومش نمیکنن، چرا راه ساده تر رو انتخاب نمیکنن؟من کسی رو کنارم ...
باز آمده :)
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:44
دانشجو شدم.و امشب اولین شبی هست که توی خوابگاه میخوابم...why is everything so heavy?
کین من نه منم، کو منم؟
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
درباره ی تشابه انسان و درخت، هم زیاد گفته ام و هم زیاد نوشته ام. شاید چون از بچگی علاقه زیادی داشتم به این که درخت باشم... و همیشه پررنگ ترین خاطره ی من از وقت های تنهاییم توی خونه، این بود که به محض
BRAIN WASHING PROESS
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
آیا هنوز ارزش جنگیدن دارم؟ آیا رسیدن به آگاهی ارزش درد کشیدن را دارد؟ آیا آگاهی قابل دست یابیست؟ آیا آنچه که من آگاهی میناممش، "حقیقتا" آگاهیست؟ چیست این "مرده"گی... و هزاران سوالات ارزنده ی دیگر. با ما سخن بگویید...
تو شاعر نستی، قاسمی.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
تایپ میکنم "اگر شاعر بودم..." و پاک میکنمش. چندین بار. توان ندارم، یاد از شاعر بودن هام کرده ام. یاد از خندیدن[ت] به شاعری هام. یک بار وسط خنده های مستانه مان، یاد از به قول خودش، "دلبری کردنم" کرده ب
آی از جبر... که جبر می ب ر د م سمت لحظه ی م و ع و د . . .
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
آینده. چه چیز غریبیه! آینده... آدم هایی [مثل من] وجود دارند؛ که زندگی "واقعی"َشون چیز قشنگی نیست. آدم هایی که رنج هایی "اجتناب ناپذیر" می کشند، رنج هایی که نمیشه به راحتی ازشون فرار کرد، چون تو رو با
...
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
چقدر حرف دارم و چقدر وقتم کمه برای بیان.. ننجون مرد... یار رفت... زمستون هم سرده :)
آن من...
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 23:22
پارمیس، تازه مفهوم "مال من" رو یاد گرفته. تازه یاد گرفته بگه عروسک منه! غذای منه! کتاب منه! بابای منه! خاله ی منه... و من، هربار که بین کل کلش با بچه های دیگه سر من و بازی با من، این عبارت "خاله ی منه